راه و رسم طلبگي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • علم باطني  
  • 1389-02-03 15:31:39  
  • تعداد بازدید : 338   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • طلبه و علم باطنی

    انسان در دالان بلند تاریخ همیشه به دنبال کشف حقیقت بوده است. دیدن و دانستن و فهمیدن، آرزوی دیرین همه انسان‏ها است. همه آدمیان در مقابل علم و در مقابل اهل دانش به صورتی کاملاً طبیعی و در عین حال ناخودآگاه کرنش می‏کنند. عالمان همواره در میان انسان‏ها محترم و موجّه بوده‏اند. منابع دین اسلام از آیات قرآن کریم و روایات امامان معصوم‏علیهم السلام به صراحت و مکرر اهمیت «علم» را گوشزد کرده و به علم‏آموزی و دانش‏اندوزی سفارش کرده‏اند. تأسیس حوزه‏های علمی عمومی و تخصصی از آغاز پیدایش اسلام بر پایه همین سفارش‏ها و فرمان‏ها بوده است. محیط جامعه اسلامی دائما از نشاط علمی برخوردار بوده و در میان خود دانش‏مندان و فرزانگان فراوان پرورده است و بر اثر این نشاط علمی تا سالیان دراز بر فراز قله‏های دانش و ارزش قرار داشته است. امروز نیز راز موفقیت دنیای اسلام و تشکیل تمدن بزرگ اسلامی در بازگشت به دانش نهفته است.

    ذخایر معرفت اسلامی علاوه بر صورت معروف دانش که همگان از آن آگاه و با آن آشنایند، سخن از دانشی دیگر و صورتی برتر به میان آورده و بدین‏ترتیب ذهن‏ها و دل‏ها را مشتاق کشف آفاقی فراتر ساخته است. دریافت این دسته از آیات و روایات و درک کامل محتوای آن با دشواری روبه‏رو است. گویا زبان این عبارات زبان مأنوس و مألوف ما نیست و در برخود آغازین ابهام و غرابت و پیچیدگی سخت نمایان است. مؤلف در این اثر کوشیده است تا با بیان مقدمات لازم و استفاده از مثال و تمثیل از این دشواری فروکاهد و تفسیر ساده‏ای از این دسته عبارات ارائه دهد.

     

    علم و دانش در میان ما انسان‏ها، به خصوص در جوامع اسلامی، همواره محترم شمرده شده و توصیه به دانش آموزی از گهواره تا گور، در آموزه‏های دینی و ادبیات کهن ما فراوان یافت می‏شود. علاوه بر این، هر ملّتی برای قرارگرفتن در مسیر رشد و تکامل و پیشرفت مادی و معنوی، به جهاد علمی و کوشش فکری نیازمند است. در میان ما، هرگاه سخن از «دانش» به میان می‏آید، انبوهی از گزاره‏های ریز و درشت به نظر می‏رسد که در مجموعه‏ای مدوّن با حروف الفبا بر صفحات کاغذ ثبت شده و برای فراگیری آن باید به محضر استاد رفت یا با مطالعه، مباحثه و تفکر به فضای آن وارد شد.

    در کنار این تلقی رایج، معنای دیگری از واژه «علم» در آثار اسلامی مشاهده می‏شود که با این تصوّر اوّلیه ناسازگار است و لوازمی برای آن بیان شده که در مواجهه نخست، ارتباط آن با مفهوم «دانش» روشن نیست. در این نوشته، کوشش شده تا معنای دیگر دانش، به‏گونه‏ای سهل و روان، روشن و پرده استبعاد و استنکار از چهره آن برداشته شود.

    -----------------------

    «علم» را می‏توان به کشف حقایق خارجی تعریف کرد؛ علم یک نوع ارتباط با عالم خارج است. وقتی یک اختر شناس، سیاره جدیدی در آسمان مشاهده می‏کند یا یک فیزیکدان در آزمایشگاه، متوجّه انبساط اجسام بر اثر حرارت می‏شود یا عالم اقتصاد ارتباط میان میزان عرضه، تقاضا و تورم را شناسایی می‏کند، یک حقیقت خارجی یا یک ارتباط واقعی کشف شده است.

    این حقایق یا روابط، فارغ از توجه انسان، وجود خارجی دارند و انسان چه آن‏ها را بشناسد و چه از آن‏ها بی‏اطلاع باشد، حضور و اثر آن‏ها درعالم به جای خود باقی است، امّا آگاهی از این روابط برای انسان بسیار مفید است. اگر انسان که در میان همین موجودات زندگی می‏کند، از چگونگی عمل موجودات آگاه نباشد و نتواند واکنش آن‏ها را در مقابل عوامل مختلف پیش‏بینی کند، در برقراری مناسبت با جهان هستی دچار مشکل می‏شود؛ نه تنها بهره‏ای از آن‏ها نمی‏برد، که زیان‏های فراوانی هم می‏بیند.

    حقایق عالم: ظاهر و باطن

    این حقایق در دو گروه بزرگ جای می‏گیرند؛ مادی و معنوی، پیدا و پنهان، ظاهر و باطن، شهادت و غیب و.. . منظور از حقایق پیدا یا مادّی دسته‏ای از پدیده‏ها است که با حواس پنج‏گانه قابل مشاهده و دست‏یابی است و انسان - البته با تلاش و زحمت - می‏تواند آن‏ها و روابط میان آن‏ها را به وسیله ابزارهای حسی خود بشناسد.

    دسته دوّم حقایق غیبی (غیرمادی) است که از دسترس حواس پنج‏گانه خارج است و انسان نمی‏تواند با استفاده از ابزارهای مادی و حواس ظاهری با آن‏ها مرتبط شود. این امور غیبی هم در میان خود و هم با حقایق مادی روابط و مناسباتی برقرار می‏کنند؛ خدا، ملک، عرش، کرسی، لوح، قلم، روح، قیامت، تقدیر، بداء، وحی، شب قدر، نزول قرآن، معراج پیامبر، هبوط آدم، اسم اعظم، حوض کوثر، عالم ذر و.. . حقایقی از این دسته‏اند.

    قرآن کریم جهان آخرت را باطن همین دنیا تصویر می‏کند.

     یعلَمونَ ظاهِراً مِنَ الحَیاةِ الدُّنیا وَ هُم عَنِ الآخِرَةِ هُم غافِلون؛[1]

    این مردم ظاهر زندگی دنیا را می‏فهمند اما از آخرت (که باطن این زندگی است) غافلند.

    پندار ابتدایی ما این است که زندگی اخروی از زمانی آغاز می‏شود که دنیا به انتها برسد و ما آنگاه که جان دادیم اذن ورود در عالم آخرت می‏یابیم. قرآن کریم میان دنیا و آخرت مرز زمانی نمی‏کشد و انتقال از این عالم به آن دیگری را بسته به پایان حیات دنیوی نمی‏داند. آخرت مرتبه‏ای در باطن همین دنیا است و عالمی در طول همین عالم که اگر انسان قوای ادراکی خود را تکمیل کند، به آن راه می‏یابد و با آن ارتباط برقرار می‏کند.

     لَقَد کنتَ فی غَفلَةٍ مِن هذا فَکشَفنا عَنک غِطائَک فَبَصَرُک الیومَ حَدیدٌ؛ [2]

    پیش‏ازاین تو از این (جهان قیامت) غافل بوده‏ای؛ اکنون پرده از (مقابل) تو برداشتیم و دیدگان تو تیز گشته‏است.

    پیامبر اسلام‏(ص)فرمودند:

    النّاسُ نِیامٌ فَإِذا ماتوا انتَبَهوا؛ [3]

    آدمیان در خوابند و آنگاه که بمیرند بیدار می‏گردند.

    مَن ماتَ فَقَد قامَت قِیامَتُهُ؛ [4]

    هرکس که بمیرد قیامتش برپا می‏شود.

    انسان خفته که از خواب برمی‏خیزد، به عالم دیگری وارد می‏شود. اینک ابزارهای ادراکی او توان ارتباط با حقایق این فضای جدید را دارد؛ حقایقی که پیش از بیداری او همه بودند اما او به جهت ضعف قوای‏ادراکی از آنان آگاه نبوده است. اکنون در می‏یابد که از همان اول‏درهمین جهان بوده است و اهل این جهان همه او را مشاهده می‏کرده‏اند.

    آن عالم از ابتدا بوده است امّا این شخص اهل آن عالم نبوده است و به او اجازه حضور علمی در آن داده نمی‏شده است. پس از مرگ نیز چنین است. انسان به روشنی درمی‏یابد که تمام حیات دنیوی او حرکت بر پل صراط بوده است. نعمت‏های بهشت و عذاب دوزخ نه از امروز بلکه از همان لحظه که مرتکب عمل شده، با او بوده است.

     إِنَّ الَّذینَ یأکلونَ أَموالَ الیتامی ظُلماً إِنَّما یأکلونَ فی بُطونِهِم ناراً؛ [5]

    آنان که مال یتیمان را به ظلم می‏خورند به حقیقت درشکم خود آتش می‏خورند.

     أَلا فی الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحیطَةٌ بِالکافِرین؛ [6]

    آری در عذاب افتاده‏اند و جهنم (هم اکنون) بر کافران احاطه دارد.

    بر این اساس اگر آدمی بتواند پیش از مردن ابزارهای معرفتی خود را تکامل بخشد گویی از خواب گران برخاسته است؛ آن‏چه آدمیان پس از مرگ می‏بینند در منظر او قرار خواهد گرفت و او از اهالی قیامت خواهد شد. [7]

    امیر موحدان‏(ع) فرمود:

    لَو کشِفَ الغِطاءُ ماازدَدتُ یقیناً؛ [8]

    به‏گونه‏ای هستم که اگر همه پرده‏ها کنار رود ذره‏ای به یقین من افزوده نخواهد شد.

    توصیه به مردن پیش از مردن، توصیه به همین رشد معرفتی و برقراری ارتباط با عوالم بالاست.

    موتوا قَبلَ أَن تَموتوا. [9]

    مرگ انتقال از یک جهان به جهان گسترده‏تر است. اگر حقیقت وجود آدمی این پیکره خاکی عنصری باشد، انتقال پیکر او از منزل به گورستان مرگ اوست. اما اگر واقعیت انسان چیزی فراتر از تن باشد مرگ، انتقال همان چیز به عالم دیگر است؛ آن انتقال دیگر مکانی نیست بلکه عبارت است از حضور علمی در فضایی تازه و آگاهی از حقایقی برتر. بنابراین اگر انسان در حیات طبیعی خود و با داشتن همین کالبد مادی بتواند با آن فضا رابطه برقرار کند و بر آن حقایق دست یابد به واقع در آن عالم است و قیامت او برپاست.

     کلاّ لَو تَعلَمونَ عِلمَ الیقینِ لَتَرَوُنَّ الجَحیمَ؛[10]

    اگر علم یقین می‏دانستید دوزخ را به عیان می‏دیدید.

    امام علی‏(ع) در وصف متقیان فرمودند:

    هُم وَ الجَنَّةُ کمَن قَد رَآها فَهُم فیها مُنَعَّمون؛ [11]

    نسبت آنان با بهشت ماننند کسی است که آن را می‏بیند؛ آنان در بهشت نعمت می‏خورند. [12]

    نسبت ظاهر و باطن جهان

    آن‏گونه که از تعالیم دینی بر می‏آید، نسبت ابعاد «عالم ماده» به «حقایق‏پنهانِ» جهان، نسبت حلقه به فلات است. تو گویی عالم ماده با همه عظمتی که برای ما دارد به منزله حلقه کوچکی است که در بیابان پهناوری افکنده شده باشد. آن‏چه با حواس انسان قابل درک است، ظاهر این عالم است و در مقایسه با آن سوی هستی، به منزله محیط زندگی جنین (رحم مادر) تنگ و تاریک و محدود؛

    قالَ الصّادِقُ‏(ع): مَا السَّماءُ الدُّنیا فی السَّماءِ الثّانِیةِ إِلاّ کحَلقَةِ دِرعٍ مُلقاةٍ فی أَرضٍ فَلاةٍ وَ کذلِک کلُّ سَماءٍعِندَ سَماءٍ اُخری؛ [13]

    آسمان دنیا نسبت به آسمان دوّم چون حلقه‏ای از زره است که در بیابانی افکنده شده باشد؛ هم‏چنین هر آسمان نسبت به آسمان فوق خود این‏گونه است.

    ما السَّماواتُ وَ الأَرضُ عِندَ الکرسِی إِلاّ کحَلقَةِ خاتَمٍ فی فَلاةٍ وَ ما الکرسِی عِندَ العَرشِ إِلاّ کحَلقَةٍ فی‏الفَلاةِ؛ [14]

    آسمان و زمین در مقابل کرسی مانند حلقه انگشتری در بیابانی پهناور است و کرسی در مقابل عرش نیز چنین است.

    شناخت متوازن عالم

    انسان در این جهان، چون پژوهشگری است که به هدف شناسایی یک شهر و تهیه نقشه آن، به آن‏جا سفرکرده است و در مسافرخانه‏ای سکونت دارد؛ اگر این پژوهشگر بخواهد در فرصتی محدود، وظیفه خود را به‏خوبی به انجام برساند، برای جمع‏آوری اطلاعات نباید به امور جزئی و دست پایین بپردازد؛ وی موظّف است مهمّ‏ترین عناصر و اجزای این شهر را شناسایی کند و نسبت‏ها و روابط میان آن‏ها را کشف نماید؛ آن‏گاه اگر فرصتی باقی ماند، جزئیات نقشه تنظیمی خود را تکمیل کند.

    اگر فرض کنیم که این پژوهشگر، شناسایی شهر را از مسافرخانه آغاز کند و تمام زمان در اختیار خود را به شمارش آجرها یا متر کردن دقیق ابعاد آن مسافرخانه بپردازد و با کاوش فراوان، آمار مفصّلی از اجزای این منزل و طرح کاملی از نقشه آن فراهم آورد و حتی بهترین برنامه برای زندگی در آن را در گزارش پایانی خود بیاورد، آیا مسئولیت خود را به خوبی ایفا کرده است؟

    پژوهشگری که برای شناسایی شهری اعزام شده، باید از شناسایی محل سکونت خود -جز به اندازه لازم برای سکونت موقت- صرف نظر کند و زمان محدود خود را به وظیفه اصلی اختصاص دهد.

    خلقت انسان هم حکایتی این چنین دارد. اعزام انسان به این دنیا در مسافرخانه‏ای به نام «عالم طبیعت»، به هدف شناسایی جهان است. بنابراین شناسایی عالم طبیعت به عنوان جزء کوچکی از مجموعه هستی، تنها به اندازه‏ای مقبول و ارزش‏مند است که حیات موقت انسان در این مسافرخانه بدان نیاز دارد. امّا اگر همه نگاه انسان به این حلقه کوچک دوخته شود و از فلاتِ محیط بر آن غفلت کند، هر چه اطلاعات و آمار و آگاهی خود را بالاتر ببرد، به جهل خود افزوده است! اگر نسبت میان ماده و معنی نسبت حلقه و فلات باشد، مهمّ‏ترین معرفت انسان، شناسایی اجزای عالم معنی و کشف روابط پنهان میان آن‏ها و نیز مناسبات میان عالم غیب با پهنه طبیعت است.

    فیزیک، شیمی، طب، و هندسه، علم به روابط میان پدیده‏های طبیعی است و جهان هستی، گستره‏ای بسیار بزرگ‏تر از عالم طبیعت دارد. زمانی آگاهی ما از عالم ماده آگاهی کامل و مفیدی است که نسبت میان ظاهر هستی و باطن آن کشف شده، تأثیر و تأثّر متقابل میان ماده و معنی به‏دست آمده باشد. پس علم حقیقی علمی است که این فایده را داشته باشد.

    علم رسمی سر به سر قیل است و قال            نی از او کیفیتی حاصل نه حال

    علم نبود غیر علم عاشقی                     مابقی تلبیس ابلیس شقی

    زان نگردد بر تو هرگز کشف راز                       گر بود شاگرد تو صد فخر راز

    کل من لم یعشق الوجه الحسن                            قرّب الرحل الیه و الرّسن

    یعنی آن کس را نباشد مهر یار                              بهر او پالان و افساری بیار

    هر که نبود مبتلایی ماه رو                          اسم او از لوح انسانی بشو

    سینه خالی ز مهر گلرخان                         کهنه انبانی بود پر استخوان

    چند و چند از حکمت یونانیان؟                           حکمت ایمانیان را هم بدان

    صرف شد عمرت به‏بحث نحو وصرف                          از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

     × × ×                                    

    با دف و نی، دوش آن مرد عرب                          وه چه خوش می‏گفت از روی طرب

    ایها القوم الذی فی المدرسه                           کلّ ما حصلتموها وسوسه

    فکرکم ان کان فی غیر الحبیب                           مالکم فی النشاة الاخری نصیب

    فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد                            کل علم لیس ینجی فی المعاد

    ساقیا یک جرعه از روی کرم                            بر بهایی ریز از جام قدم

    تا کند شق پرده پندار را                      هم بچشم یار بیند یار را[15]

     × × ×

    خرده کاری‏های علم هندسه                               یا نجوم و علم طب و فلسفه

    که تعلق با همین دنییستش                           ره به هفتم آسمان برنیستش

    این همه علم بنای آخور است                           که عماد بود گاو و اشتر است

    بهر استبقای حیوان چند روز                               نام آن کردند آن گیجان رموز

    علم راه حق و علم مُنزلش                           صاحب دل داند آن را یادلش[16]

    اگر آدمی در این جهان سیم، زر، نعمت و شهوت پیرامون خود را ببیند، ولی دست قدرتی که این همه را با اشاره «کنْ» برای او فراهم آورده است نبیند، همچون همان مورچه که پیش از این گفته شد کور و بی‏شعور و کوچک است.

    حقیقت علم

    علم در فرهنگ اسلامی دارای حقیقت و جوهری است و ظاهر و پوسته‏ای؛ همه انواع علوم رسمی، پوسته و ظاهر دانش به شمار می‏روند و حقیقت دانش و معرفت چیز دیگری است؛ درک حقیقت هستی و فهم جایگاه او متناسب با ابعاد وجودی آن. در آیات و روایت، از هر دو گونه علم یاد شده و موقعیت هر یک به خوبی نمایانده شده است.

    نکته مهمّ آن‏که ارزش علوم رسمی در فرهنگ اسلامی با حقیقت علم مرتبط است؛ اینجا اگر جوهر علم موجود باشد، علم رسمی را در خدمت تکامل و سعادت انسان در می‏آورد و اگر جوهر آن موجود نباشد، علم رسمی آثار و مزایای خود را از دست می‏دهد، و حتی به عنصری متضاد با ارزش‏های انسانی تبدیل می‏شود.

    ارزش جوهر علم مطلق است و ارزش علوم رسمی مشروط؛ مشروط به این‏که در خدمت انسانیت باشد.. . و اگر بخواهد در خدمت انسانیت باشد، باید با جوهر علم همراه باشد.

    قالَ رَسولُ اللَّهِ‏صلی الله علیه وآله: إِنَّ مِنَ العِلمِ جَهلاً؛ [17]

    برخی از انواع دانش در حقیقت جهل است.

    قالَ عَلی‏(ع): رُبَّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ وَ عِلمُهُ مَعَهُ لاینفَعُهُ؛ [18]

    چه بسیار دانش‏مندانی که نادانی آن‏ها، آن‏ها را کشته است و عملشان سودی به آن‏ها نمی‏بخشد.

     

    محدودیت دانش تجربی

    دانش تجربی در به‏دست دادن چنین معرفتی، از جهات مختلف گرفتار محدودیت است. موضوعی که علم تجربی برای شناسایی برگزیده است، موضوعی مادّی است که در میان مجموعه حقایق، چون حلقه و فلات است. روش تحقیق در علوم تجربی هم روش فرضیه، آزمون و تجربه است که جز در حلقه طبیعت کاربردی ندارد؛ در نتیجه غایتی که برای دانش تجربی قابل تصور است، جز بهبود زندگی مادّی انسان و بالابردن سطح رضایت‏مندی او از حیات دنیوی نخواهد بود.

    «علم» به معنای امروزی، از رسیدن به همین غایت هم ناکام است، زیرا ناآگاهی از حقایق غیبی به معنای محرومیت از به‏کارگیری اسباب و عوامل پیشرفته‏ای است که با تأثیر حیرت‏انگیز در عالم مادّه راه صد ساله را به مسافت یک شبه تقلیل می‏دهند.

    با کشف این روابط، زندگی انسان در همین عالم هم آسان‏تر خواهد شد؛ زیرا آن‏چه بر اساس معادلات مادی به سختی حاصل می‏شود، با به کارگیری عوامل پنهان بسیار سهل خواهد شد. آشنایی با آن‏چه در پس پرده هستی می‏گذرد، آشنایی با فرمول‏های تأثیرگذار جدید برای زندگی است که دست انسان را برای انجام کارهای بزرگ می‏گشاید.

    مراتب شناخت

    شناخت ما از اشیا مراتب مختلفی دارد؛ ما با ابزارهای ادراکی متفاوت، می‏توانیم پدیده‏ها را در سطوح مختلف بشناسیم؛ کسی که توصیف آتش را می‏شنود و با مفهوم آتش در سطح اوّل آشنا می‏شود، اگر آتش را ببیند، در سطح دیگری آتش را شناخته است و اگر در آتش بسوزد، درک عمیق‏تری از آن برای او حاصل می‏شود.

    کودک نونهال، توان درک مفهوم «غریزه جنسی» را ندارد و اگر برای او این غریزه را به نوعی نیرو، کشش یا جاذبه میان زن و مرد تعریف کنیم، لاجرم آن را باطری، کش یا آهن ربا تصور می‏کند! و اگر به شیرینی توصیف کنیم آن را شبیه حلوا و عسل خوردنی می‏یابد. درک کودک از این مفهوم تا هنگامی که به سنّ بلوغ برسد، ناقص و نارسا است.

    ما نیز نسبت به درک باطن هستی و عوالم دیگر، مانند همان کودک نوپا هستیم؛ مثلاً وقتی برای ما از فرشتگان مقرب خدا سخن گفته می‏شود، دختری زیبا روی با بال و پری سفید تصور می‏کنیم که برای انزال وحی کتابچه‏ای را از آسمان به زمین می‏آورد و بر سینه پیامبر اکرم (ص) رهامی‏کند! یا وقتی سخن از معراج به میان می‏آید وجود پیامبر اکرم (ص) را همچون هواپیمایی در آسمان تصور می‏کنیم.

    این توهم، سقف شعور و ادراک ما از این حقایق است. ما به جهت انس با موجودات مادی و فاصله فراوان از پس پرده عالم طبیعت، مفاهیم قدسی و رازهای نهانی را با ادبیات این جهانی معنا می‏کنیم؛ درست مانند آن کودک خردسال که مفهوم غریزه جنسی را به تجربیات سابق خود باز می‏گرداند.

    اکنون اگر علم را به معنی ادراک حقایق پیدا و پنهان عالم و شعور واقعیت‏های مادی و غیرمادی بدانیم، برای رسیدن به آن، باید ابزارهای ادراکی خود را گسترش دهیم و با رشد وجودی خود از مرحله حس به مرحله عقل و از مرحله عقل به مرحله شهود منتقل شویم.

    به یقین نمی‏توان از حس و تجربه، انتظار فهم روابط پنهان عالم را داشت؛ چنان که نمی‏توان از حس لامسه برای دریافت واقعیت «رنگ» بهره گرفت.

     ×××

    بر اساس این واقعیت «جنبش علمی» حرکتی است در راه به‏دست‏آوردن علم، شعور و ادراک نسبت به حقایق گسترده جهان؛ علمی که به دیدن، شنیدن تجربه و اندیشیدن خلاصه نمی‏شود و برای رسیدن به آن به ابزارها و ادوات مخصوص نیاز است.

    اگر رسیدن به آن پایه از معرفت و دریافت آن معنا از علم برای انسان ضرورت باشد، «نهضت علمی» حرکتی یکپارچه و گسترده در راه به‏دست آوردن آن‏چه در این مسیر به حال او مفید است، خواهد بود. بنابراین؛

    الف. اگر مفهوم «علم» را فقط به ادراک حصولی ذهنی منحصر بدانیم و فرض کنیم که چنین ادراکی برای انسان کمال آفرین است، باید سرمایه ادراکی خود را به‏گونه‏ای عادلانه میان موجودات تقسیم کنیم و برای هر موجودی، متناسب با اهمیت و عظمت آن، سهمی از توجه، تحقیق و آگاهی درنظر بگیریم؛ به این ترتیب «رشته‏های علمی ناظر به روابط مادی»، در مرتبه‏ای بسیار فروتر از «رشته‏های علمی ناظر به حقایق غیبی» قرار می‏گیرد و ارزش دانش تجربی بسیار کم‏تر از فلسفه خواهد شد.

    ب. اگر مفهوم «علم» را به معنای مطلق ادراک، شعور و معرفت بگیریم و آن را شامل علم حصولی و علم حضوری و نیز شامل علم حسی تجربی، علم عقلی و ادراک قلبی بدانیم، و فرض کنیم که کمال انسان در به‏دست آوردن معرفت کامل‏تر است، باید از مراتب پایین علم به سوی درجات بالاتر حرکت کنیم و ادراک حصولی خود را به ادراک شهودی ارتقا بخشیم. هم‏چنین باید این ادراک برتر خود را به کشف موجودات ارزش‏مند و حقایق مهمّ‏تر اختصاص دهیم و همان تناسب میان درجه اهمیت موجودات را که پیش از این گفته شد، رعایت کنیم.

    ج. اگر مفهوم «علم» را به معنای مطلق ادراک و معرفت بگیریم، ولی‏علم ذهنی حصولی را مقدمه معرفت قلبی بدانیم، باید به جریان رشته‏های علمی به‏گونه‏ای جهت ببخشیم که به معرفت قلبی مطلوب منتهی شود و ذی‏المقدمه دستخوش حادثه فراموشی نگردد.

    اکنون به فرهنگ‏نامه تعالیم آسمانی نظری بیفکنیم؛ علم در ادبیات قرآن و حدیث، همین معنای گسترده را می‏رساند و با تلقی امروزی، از واژه «دانش» تفاوت بسیار دارد؛ به همین دلیل پاره‏ای از تعالیم مربوط به علم، در نگاه اول برای ما غریب، ناآشنا و شگفت‏انگیز است و درک بسیاری از آیات و روایات، جز با این توسعه مفهومی ممکن نیست؛

     إِنَّما یخشَی اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ  ؛ [19]

    از میان بندگان خدا تنها دانایان از او می‏ترسند.

     إِنَّ الَّذینَ أوتوا العِلمَ مِن قَبلِهِ إِذا یتلی عَلَیهِم یخِرّونَ لِلأَذقانِ سُجَّداً وَ یقولونَ سُبحانَ رَبَّنا إِن کانَ وَعدُ رَبِّنا لَمَفعولاً وَ یخِرّونَ لِلأَذقانِ یبکونَ وَ یزیدُهُم خُشوعاً  ؛ [20]

    کسانی که پیش از این دانش داده شده‏اند، هنگامی ]این کتاب [برآنان خوانده شود، سجده‏کنان به روی درمی‏افتند و می‏گویند: پاک و منزه است پروردگار ما که وعده پروردگار ما قطعاً انجام شدنی است و بر روی زمین می‏افتند و می‏گریند و بر فروتنی آن‏ها می‏افزاید.

    امام علی‏(ع):

    أَعظَمُ النّاسِ عِلماً أَشَدُّهُم خَوفاً لِلَّهِ سُبحانَه؛ [21]

    دانش‏مندترین مردم کسی است که بیش‏تر از خدا خائف باشد.

    امام کاظم‏(ع):

    وَجَدتُ عِلمَ النّاسِ فی أَربَع: أَوَّلُها أَن تَعرِفَ رَبَّک وَ الثّانِیةُ أَن تَعرِفَ ما صَنَعَ بِک، وَ الثّالِثَةُ أَن تَعرِفَ ما أَرادَمِنک، وَ الرّابِعَةُ أَن تَعرِفَ ما یخرُجُک مِن دینِک؛ [22]

    علم انسان‏ها را در چهار چیز یافته‏ام؛ اول این‏که به خدا معرفت داشته باشی؛ دوم این‏که بدانی که خدا چگونه با تو رفتار می‏کند؛ سوم آن‏که آن‏چه خدا از تو می‏خواهد بشناسی و چهارم این‏که آن‏چه تو را از دین خارج می‏کند بدانی.

    امام صادق‏(ع):

    لَیسَ العِلمُ بِالتَّعَلُّمِ، إِنَّما هُوَ نورٌ یقَعُ فی قَلبِ مَن یریدُ اللّهُ تَبارَک وَ تَعالی أَن یهدِیهُ. فَإِن أَرَدتَ العِلمَ فَاطلُب‏أَوَّلاً فی نَفسِک حَقیقةَ العُبودِیةِ. وَ اطلُبِ العِلمَ بِاستِعمالِهِ وَ استَفهِمِ اللّهَ یفهِمک. قُلتُ: یا أَبا عَبدِاللّهِ ما حَقیقَةُالعُبودِیةِ؟ قالَ ثَلاثَةِ أَشیاءَ: 1. أَن لایری العَبدُ لِنَفسِهِ فیما خَوّلَهُ اللهُ مِلکاً لأَنَّ العَبیدَ لایکونُ لَهُم مِلک، یرَونَ‏المالَ مالَ اللّهِ یضَعونَهُ حَیثُ أَمَرَهُمُ اللّهُ بِهِ 2. وَ لایدَبِّرَ العَبدُ لِنَفسِهِ تَدبیراً 3. وَ جُملَةُ اشتِغالِهِ فیما أَمَرَهُ اللّهُ‏تَعالی بِهِ وَ نَهاهُ عَنهُ، فَإِذا لَم یرَ العَبدُ لِنَفسِهِ فیما خَوَّلَهُ اللّهُ تَعالی مِلکاً هانَ عَلَیهِ الإِنفاقُ فیما أَمَرَهُ تَعالی أَن‏ینفِقَ فیهِ. وَ إِذا فَوَّضَ العَبدُ تَدبیرَ نَفسِهِ عَلی مُدَبِّرِهِ هانَ عَلَیهِ مَصائِبِ الدُّنیا. وَ إِذا اشتَغَلَ العَبدُ بِما أَمَرَهُ اللّهُ‏تَعالی وَ نَهاهُ لایتَفَرَّغُ مِنها إِلی المِراءِ وَ المُباهاةِ مَعَ النّاس. . . ؛ [23]

    علم به یادگیری نیست؛ بلکه علم نوری است که خداوند در قلب هر کس که بخواهد هدایتش کند، می‏افکند؛ پس هرگاه اراده علم کردی، ابتدا در وجود خود حقیقت بندگی را دنبال کن و علم را با به کارگیری آن‏طلب کن و از خدا فهم تقاضاکن تا به تو بفهماند. راوی می‏گوید از امام سؤال کردم: حقیقت بندگی چیست؟ حضرت فرمودند: حقیقت بندگی سه چیز است؛ اول آن‏که بنده در آن‏چه خدا به او داده است، برای خود ملکیت قائل نباشد، زیرا بندگان مالک نمی‏شوند؛ مال را از آن خدا می‏بینند و آن‏جا که خدا فرمان داده است، قرار می‏دهند؛ دوم این‏که بنده برای خود تدبیر نکند، و سوم این‏که همه اشتغال او در اوامر و نواهی خدا باشد. پس اگر بنده خود را مالک نعمات الهی نبیند، خرج کردن در راهی که خدا فرمان داده، برای او آسان می‏شود و اگر تدبیر (امور) خود را به مدبر (واقعی) واگذار نماید، مصیبت‏های دنیا بر او آسان می‏شود، و اگر بنده مشغول امر و نهی الهی گردد، فرصتی برای جدال و تفاخر با مردم نمی‏یابد.

    نبی اکرم‏ (ص):

    أَوَّلُ العِلمِ مَعرِفَةُ الجَبّارِ وَ آخِرُ العِلمِ تَفویضُ الأَمرِ إِلَیهِ؛ [24]

    آغاز دانش شناخت خدای جبار است و پایان آن واگذاری امور به او.

    امام علی‏(ع):

    تَعَلَّموا العِلمَ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ.. . بِالعِلمِ یطاعُ اللّهُ وَ یعبَدُ، بِالعِلمِ یعرَفُ اللّهُ وَ یوَحَّدُ، بِالعِلمِ توصَلُ الأَرحامُ وَبِهِ یعرَفُ الحَلالُ وَ الحَرامُ. وَ العِلمُ إِمامُ العَقلِ وَ العَقلُ تابِعُهُ، یلهِمُهُ اللّهُ السُّعَداء، وَ یحرِمُهُ الأَشقِیاء؛ [25]

    دانش بیاموزید که آموختن دانش حسنه است.. . ؛ تنها به واسطه علم، خدا اطاعت می‏شود؛ تنها با علم خدا شناخته می‏شود و یگانه خوانده می‏شود؛ تنها با علم صله ارحام انجام می‏شود و حلال و حرام شناخته می‏شود؛ علم پیشوای عقل و عقل تابع اوست. خدا علم را به نیک بختان الهام می‏گرداند و اشقیا را از آن محروم می‏کند.

    امام علی‏(ع):

    العِلمُ لایحصُلُ إِلاَّ لِلمُؤمِن؛ [26]

    علم جز برای مؤمن حاصل نمی‏شود.

    برای ما که در فضای غرب‏زده امروز تنفس می‏کنیم و از علم جز دانش تجربی و آزمایشگاهی تصوری نداریم، شنیدن چنین توصیفی از علم شگفت‏انگیز است و با متن یافته‏های ما ناسازگار می‏نماید. برای ما «علم فراوان» که در سخن امیر بیان علی‏(ع) آمده است، به معنای توده انبوهی از گزاره‏های دانش فیزیک، شیمی، حساب، جبر و جغرافی است؛

    علی‏(ع) فرمود:

    یا کمیل‌ها إِنَّ هیهُنا لَعِلماً جَمّاً (وَ أَشارَ بِیدِهِ إِلی صَدرِهِ) لَو أَصَبتُ لَهُ حَمَلَةً؛ [27]

    ای کمیل بدان که در سینه من علم فراوانی است. ای کاش برای آن حاملانی می‏یافتم!

    فهم کامل‏تر این بیانات نورانی، با نظر به فلات بزرگ هستی و موقعیت حقیر عالم ماده در آن امکان‏پذیر است؛ شاید به همین دلیل است که فرستادگان الهی را «نبی» (خبررسان) نام نهاده‏اند، زیرا اگر خبری هست همان است که انبیا آورده‏اند و اخبار مربوط به حلقه ماده، چندان خرد و ناچیز است که شایسته گزارش نیست.

    نمونه‏هایی از روابط غیبی

    سخن تا همین جا در پاسخ پرسش نخستین کافی است و نیازی به درازگویی و واژه‏پردازی نیست، اما بی‏مناسبت نیست برای روشن‏تر شدن بحث، نمونه‏هایی از پدیده‏های غیرمادی و برخی از روابط حاکم بر عوالم دیگر و نیز مناسبت‏های میان ظاهر عالم با پشت پرده آن را که به برکت توشه‏چینی از قرآن و روایات به‏دست آمده، ذکر نماییم؛ قرآن کریم که مهمّ‏ترین علوم و معارف را به انسان ارائه کرده است، با تأکید شدید و اصرار فراوان، در پی بالابردن مرتبه ادراک انسان و انتقال همین معانی غیبی به بشر است. اکنون برخی از آیات کتاب آسمانی را با هم مرور می‏کنیم:

     وَ یا قَومِ استَغفِروا رَبَّکم ثُمَّ توبوا إِلَیهِ یرسِلِ السَّماءَ عَلَیکم مِدراراً وَ یزِدکم قُوَّةً إِلی قُوَّتِکم  ؛ [1]

    از پروردگار خویش آمرزش بطلبید و به سوی او توبه کنید تا خدا آسمان را بر شما ریزان قرار دهد و بر نیروی شما بیفزاید.

    از زاویه نگاه تجربی، ریزش باران مستند به ورود یک سیستم پر فشار و یک توده هوای سرد به درون کشور است، ولی از منظر قرآن، باران با توبه و استغفار مردم ارتباط دارد. براساس این‏آموزه قرآنی، می‏توان فرض کرد که توبه و استغفار، علّت منحصر ریزش باران نباشد، امّا نمی‏توان اصل تأثیر این عمل، در ریزش باران را انکار کرد.

    وَ مَن یتَّقِ اللّهَ یجعَل لَهُ مَخرَجاً وَ یرزُقهُ مِن حَیثُ لایحتَسِبُ وَ مَن یتَوَکل عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمرِهِ، قَد جَعَلَ اللّهُ لِکلِّ شَی‏ءٍ قَدراً  ؛ [2]

    هر کسی از خدا پروا کند، خدا برای او راه برون‏رفت ]از بن‏بست‏ها[ قرار می‏دهد ]و از گرداب مشکلات او را نجات می‏بخشد [و او را از جایی که گمان نمی‏برد، روزی می‏رساند و هر کس بر خدا اعتماد کند، خدا برای او بس است؛ خدا کار خود را پیش می‏برد]و در انجام اراده خود در مانده نمی‏شود و به بن بست نمی‏رسد[ که او برای هر چیزی اندازه‏ای مقرّر کرده است.

    این کریمه گهربار، به روشنی از «روابط عالم غیب با جهان ماده» پرده برمی‏دارد و به صراحت اعلام می‏کند: آن‏چه ما انسان‏ها، بر اساس معادلات مادی و روابط تجربی، برای خود بن‏بست و لاینحل می‏پنداریم، برای خدا گشودنی است. بسیاری از مجاری رسیدن خیر بر ما مخفی است و گمان و محاسبه انسان توان کشف همه راهکارهای دستیابی به نعمت را ندارد؛ از این جهت، لازم است که با اعتماد بر خدا و واگذاردن امور به او، خود را آماده دریافت فیض کند و با مراعات تقوا و اطاعت از امر و نهی خدا، شرط لازم برای این فرآیند را محقق سازد.

     وَ لَو أَنَّ أَهلَ القُری آمَنوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرضِ وَلکن کذَّبوا فَأَخَذناهُم بِما کانوا یکسِبونَ؛ [3]

    اگر اهل اجتماعات بشری ایمان آورده و تقوا می‏ورزیدند، قطعاً از آسمان و زمین برکاتی بر ایشان می‏گشودیم، ولی تکذیب کردند؛ پس به کیفر دستاوردشان آن‏ها را مؤاخذه کردیم.

     وَ مَن أَعرَضَ عَن ذِکری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنکاً وَ نَحشُرُهُ یومَ القِیامَةِ أَعمی  ؛ [4]

    هرکس از یاد من رو برگرداند، (در این دنیا) زندگی تنگ و سختی خواهد داشت و در روز رستاخیز، او را نابینا محشور می‏کنیم.

    کسی که به پشت پرده جهان راه نیابد وبا حقایق نهانی که باطن این زندگی به شمار می‌رود[5]، ارتباط برقرار نکند، گرفتار زندگی پست[6] و محدودی است و به کالای اندک آن فریب می‏خورد.

     وَ مَا الحَیاةُ الدُّنیا إِلاّ مَتاعُ الغُرورِ. [7]

    در مقابل، انسان آن گاه که از رحم طبیعت و حلقه تنگ مادیت آزاد گردد واز کمند معادلات مادی و محاسبات ظاهری رهایی یابد، به فضای بی‏کرانه معنا پای می‏گذارد و افقی گسترده مقابل دیدگانش قرار می‏گیرد.

    بسیاری از حکایات قرآنی نیز در پی ارائه همین پیام بلند است؛ قرآن کریم ماجرای جوان مؤمنی را بیان می‏دارد که پای‏بندی به وظایف شرعی، شرایط دشواری برای او فراهم آورده، به حدّی که هراسناک و ترسان از دیار خود خارج و به شهر دیگری پناه آورده است و محروم از همه امکانات مادی، از غذا، پول، خانه، همسر، دوست و آشنا و حتّی امنیت، در نهایت تنگدستی و غربت، امّا سرشار از ایمان به خدا و ایمان به رحمت او، به زیر سایه درختی پناه می‏آورد و به محضر کارگردان بزرگ هستی عرضه می‏دارد:

     رَبِّ إِنی لِما أَنزَلتَ إِلَی مِن خَیرٍ فَقیرٌ ؛ [8]

    پروردگار! من به هر خیری که به سویم بفرستی سخت نیازمندم.

    در این موقعیت، اسباب پنهان متافیزیکی که هرگز در کمند معادلات و فرمول‏های انسان ظاهربین گرفتار نمی‏شوند، دست‏اندر کار کارگشایی و بن‏بست شکنی، چنان دشواری‏ها را هموار می‏نمایند که ساعتی بعد، آن جوان تنگدست غریب، صاحب همه آن امکانات است: غذایی برای خوردن، سرپناهی برای سکونت، همسری شایسته، آرامشی پایدار و از همه بالاتر، آن‏چه که هرگز تصوّر آن را هم نمی‏کرد؛ مصاحبت باولی شایسته حق که او را برای رسالت بزرگ الهی آماده گرداند.

    آن جوان مؤمن، موسی نام داشت، امّا آن سنّت و قانونی که او را از گرداب آن همه دشواری نجات بخشید، امروز هم برقرار است و به همان دلیل که شامل حال او شد هر جوان مؤمن دیگر مثل او را در بر خواهد گرفت و نجات خواهد بخشید. و اصولاً غرض خدا از بیان این حکایت، انتقال به همین حقیقت است.. . .

    هم‏چنین ماجرای آن جوان عفیف که دسیسه برادران نااهل، او را به اعماق چاه افکند و دست ولایت الهی او را بیرون کشیده و پای او را به خانه پادشاه مصر باز کرده، آن‏گاه که در شرایط دشوار امتحان، به خدای خود پناه می‏آورد و به تدبیر غیبی از زندان حیله نابکاران به عزّت و مکنت‏و سلطنت می‌رسد، پروردگار متعال درباره او می‏فرماید:

     وَ کذلِک مَکنّا لِیوسُفَ فی الأَرضِ؛ [9]

    و آن‏گونه یوسف را در زمین مکانت بخشیدیم.

    و سپس برای دفع این پندار مرسوم که این الطاف مختص موسی‏(ع)، یوسف‏(ع) و انبیای دیگر است و قاعده و فرمول تکرارپذیر ندارد، می‏فرماید:

     وَ کذلِک نَجزِی الُمحسِنینَ؛ [10]

    و به همین ترتیب ما همه نیکوکاران را پاداش می‏دهیم.

    یعنی جریان این امور غیرعادی به عمل نیک انسان وابسته است و پروردگار قادر شکور، ذرّه‏ای از تلاش انسان مؤمن را نادیده نمی‏گیرد و بدون قدرشناسی رها نمی‏کند:

     فَمَن یعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ وَ مَن یعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ؛ [11]

    و برای آن‏که گمان نشود که این معامله الهی نوید پاداشی نسیه است و به دیر زمانی پس از مرگ وانهاده شده است، می‏فرماید:

     نُصیبُ بِرَحمَتِنا مِن نَشاءُ وَ لانُضیعُ أَجرَ الُمحسِنینَ وَ لأَجرُ الآخِرَةِ خَیرٌ لِلَّذینَ آمَنوا وَ کانوا یتَّقونَ؛[12]

    هر که را بخواهیم به رحمت خود می‏رسانیم و اجر نیکوکاران را تباه نمی‏سازیم؛ البتّه پاداش جهان دیگر، برای آنان که ایمان آورده و پرهیزگاری می‏نمودند، بهتر است.

     لِلَّذینَ أَحسَنوا فی هذِهِ الدُّنیا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الآخِرَةِ خَیرٌ وَ لَنِعمَ دارُ المُتَّقینَ؛[13]

    برای کسانی که نیکی کنند، در همین دنیا «پاداش» نیکویی است و قطعاً سرای آخرت بهتر است و چه نیکوست سرای پرهیزکاران.

    از آن‏جا که دیدگان تنگ انسان ظاهربین، توان درک حقایق آن سویی را ندارد و بر پایه حساب و کتاب کودکانه خود، جریان این حوادث را غیرممکن، عجیب یا تصادفی می‏پندارد، فرموده است:

     وَ اللّهُ غالِبٌ عَلی أَمرِهِ وَلکنَّ أَکثَرَ النّاسِ لایعلَمونَ؛ [14]

    و خدا بر کار خود چیره است (و در بن بست‏ها و مشکلات متوقف نمی‏شود)، ولی بیش‏تر مردم نمی‏دانند.

    در پایان سوره نیز تأکید می‏ورزد که این حکایت‏ها صرفاً برای سرگرمی مردم بیان نشده، بلکه درس‏آموز زندگی مؤمنان و رهنمود برنامه حیات روزمره آنان است.

     لَقَد کانَ فی قَصَصِهِم عِبرَةٌ لأُولی الأَلبابِ، ماکانَ حَدیثاً یفتَری.. . وَ هُدی وَ رَحمَةٌ لِقَومٍ یؤمِنونَ  ؛ [15]

    به راستی در سر گذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است، سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد.. . . ؛ بلکه رهنمود و رحمتی برای مومنان است.

    حکایت دیگر، داستان جوانان مؤمن خداجوی عهد دقیانوس است که برای حفظ ایمان و اعتقاد دینی خود، هجرت را برگزیدند و مورد حمایت مستقیم الهی قرار گرفتند. خداوند در این باره می‏فرماید:

     ‌ام حَسِبتَ أنَّ أَصحابَ الکهفِ وَ الرَّقیمِ کانوا مِن آیاتِنا عَجَباً  ؛ [16]

    مگر پنداشته‏ای که اصحاب کهف و رقیم (خفتگان غار لوحه دار) از آیات شگفت ما بوده‏اند؟

    اشاره به این‏که رخداد چنین حوادثی در دستگاه الهی تابع قوانین مشخّص است و به هیچ وجه غیرعادی و شگفت‏انگیز نیست.

    نمونه‏دیگر امداد لشکریان‏بدر توسط چندین‏هزار فرشته‏آسمانی‏است:

     وَ لَقَد نَصَرَکمُ اللّهُ بِبَدرٍ وَ أَنتُم أَذِلَّةٌ فَاتَّقوا اللّهَ لَعَلَّکم تَشکرونَ× إِذ تَقولُ لِلمُؤمِنینَ أَلَن‏یکفِیکم أَن یمِدَّکم رَبُّکم بِثَلاثةِ آلافٍ مِنَ المَلائِکةِ مُنزِلینَ؛ [17]

    خداوند شما را در جنگ بدر یاری کرد، با آن‏که ناتوان بودید؛ پس از خدا پروا کنید، باشد که سپاسگزار باشید. آن گاه به مؤمنان می‏گفتی آیا شما را بس نیست که پروردگارتان شما را به سه هزار فرشته فرود آمده یاری کند؟

    آن چند هزار ملائک آسمانی امروز هم زنده‏اند و به همان دلیل که به یاری آن گروه آمدند، امروز هم مأموریت یاری کسانی مانند آن‏ها را دارند.

    آن روز، حضور فرشتگان در میان لشکر اسلام برای هیچ کس به چشم سر قابل مشاهده نبود، امّا امداد الهی و پیشروی سریع جبهه حق و حصول نتیجه غیرقابل پیش‏بینی، قابل درک بود و آن‏چه پیامبر اکرم (ص) در میان مؤمنان پدید آورد، همین درک عظیم و فهم عمیق بود؛ همین قلب‏های مالامال از ایمان به خدا و آکنده از امید به رحمت الهی که تجلّی‏گاه علم نافع دینی قرارگرفت و این حقیقت بزرگ را دریافت که:

     کم مِن فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَت فِئَةٍ کثیرَةٍ بِإِذنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرینَ  ؛ [18]

    چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شوند و خداوند با شکیبایان است.

     إِن یکن مِنکم عِشرونَ صابِرونَ یغلِبوا مِئَتَینِ، وَ إِن یکن مِنکم مِئَةٌ یغلِبوا أَلفاً مِنَ الَّذینَ کفَروا؛ [19]

    بیست انسان شکیبای ثابت‏قدم از شما، بر دویست تن غلبه می‏کنند و یکصد نفر از شما بر هزار نفر از کافران چیره می‏شوند.

    این آیات، قاعده و قانون این امدادهای نهانی را به روشنی بیان می‏دارند؛ شرط مسلّم دریافت این حمایت‏ها پایداری در راه خدا است؛

     یا أَیها الَّذینَ آمَنوا إِن تَنصُروا اللّهَ ینصُرکم وَ یثَبِّت أَقدامَکم  ؛ [20]

    ای کسانی که ایمان آورده‏اید، اگر (دین) خدا را یاری کنید، خدا شما را یاری می‏کند و گام‏هایتان را استوار می‏سازد.

     وَ لَینصُرَنَّ اللّهُ مَن ینصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِی عَزیزٌ؛ [21]

    و قطعاً خدا به کسی که (دین) او را یاری می‏کند، یاری می‏دهد که خدا سخت نیرومند و شکست‏ناپذیر است.

    حکایت ملاقات حضرت موسی و خضرعلیهما السلام که در سوره کهف ذکر شده، از حقایق معرفتی بزرگی پرده بر می‏دارد؛ خضر نبی‏(ع) که به شهادت قرآن کریم، بنده خالص خدا است و بهره‏ای از دانش لدنی دارد، بخشی از اسرار عالم را می‏شناسد؛

     .. . عَبداً مِن عِبادِنا آتَیناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً؛ [22]

    وی پس از مصاحبت با موسی، مرتکب سه رفتار شگفت‏انگیز می‏شود؛ قایقی را سوراخ می‏کند؛ نوجوانی را می‏کشد و دیوار فرسوده‏ای را بدون توقع پاداش ترمیم می‏نماید و هر بار مورد اعتراض موسی‏(ع) قرار می‏گیرد. خضر(ع) که این بی‏تابی و کم‏ظرفیتی موسی در مشاهده مأموریت‏های ویژه الهی را پیش‏بینی کرده بود، از ادامه همراهی با موسی‏(ع) عذر می‏آورد، ولی پیش از جدایی، پشت پرده این رخدادها را چنین بیان می‏دارد:

    قایق را سوراخ کردم تا مأموران حاکم ستمگر که برای مصادره اموال مردم می‏آیند، رغبتی به آن نداشته باشند و اموال مردم مستمندی که برای امرار معاش خود با این قایق، در کنار دریا کار می‏کنند، محفوظ بماند. نوجوان را کشتم، زیرا پدر و مادری مؤمن دارد و اگر زنده می‏ماند، آن دو را به کفر، طغیان و سرکشی وادار می‏ساخت. دیوار فرسوده را ترمیم کردم، از آن‏جا که زیر خاک آن گنجی متعلق به دو کودک یتیم نهفته است که پدرشان انسان شایسته‏ای بوده و خداوند چنین اراده کرده که آن دو یتیم گنجینه خود را بیرون آورند و از آن بهره گیرند. امّا موسی! تو باید بدانی که من این برنامه‏ها را به سلیقه و تدبیر خود انجام ندادم و در همه این امور  و هزاران مورد مشابه که از چشم تو پنهان است، مأموریتی الهی داشته‏ام؛

    وَ مافَعَلتُهُ عَن أَمری؛ [23]

    خدای متعال ولیی از اولیای خود را به کارگری و عملگی موظف می‏کند تا اموال کودکان یتیم را برای آینده آن‏ها محفوظ دارد و این به شکرانه عمل صالح آن پدر شایسته است؛ عمل صالح آن پدر در زندگی نسل او این‏گونه تأثیر می‏گذارد.

    پیکر سرد و بی‏روح آن نوجوان که به‏دست ولی خدا کشته شد، آن‏گاه که مقابل دیدگان پدر و مادر مؤمن او قرار می‏گیرد، قطعاً موجب تألم‏خاطر و دل‏شکستگی آنان می‏شود، امّا آنان نمی‏دانند که پروردگار جهان در گرفتن این فرزند چه حکمتی در نظر داشته است و به جای این جوان دلبند چه نعمتی برایشان مقدّر کرده است؛

     فَأَرَدنا أَن یبدِلَهما رَبُّهُما خَیراً مِنهُ زَکاةً وَ أَقرَبَ رُحماً  ؛ [24]

    و این همه نتیجه ایمان و پای‏بندی آن‏ها به اوامر پروردگار است.

    آن گروه مستمند نیز به شکرانه تلاشی که در راه به‏دست آوردن مال حلال به کار می‏گیرند (یعمَلونَ فی البَحرِ)، سزاوار لطف خاصی هستند که به وساطت پیامبر خدا به آن‏ها می‏رسد.

    قرآن کریم با نقل این ماجرا، به انسان کوته‏بین ماده‏نگر که در حصار شعور اندک خود، گرفتار محاسبات کودکانه است، می‏فهماند که امروز نیز در میان ما و پیرامون محیط زندگی ما، خضر پیامبر (ع) و اولیائی چون او وجود دارند و به عنوان مجریان اراده پروردگار و جنود انسانی او دست به جابجایی‏ها و تصرفاتی در برنامه طبیعی جهان می‏زنند و با ملاحظات خود که براساس معادلات پیچیده الهی تنظیم شده، سامان و هنجار نظام عالم را نگاه می‏دارند.

    این قبیل رخدادها که در قرآن کریم و اخبار پیشوایان معصوم‏علیهم السلام بدانها اشاره شده است، در میان ما نوعاً به شانس، اتفاق و تصادف تفسیر می‏شود، اما اگر با افزایش شعور و آگاهی، این دانش مهمّ برای ما حاصل‌اید که دستگاه جهان به تمامی در دست قدرت کارگردان حکیم هستی است و هیچ حرکتی، هرچند افتادن یک برگ از درخت[25] جز با امضا واراده مستقیم او انجام نمی‏گیرد و اراده و مشیت او نیز تابع حکمت و حسابگری است، آن‏گاه از این قبیل حوادث، پیام‏های زیادی دریافت می‏شود و اخبار فراوانی به گوش می‏رسد.

    امام صادق‏(ع) به نقل از جدّ بزرگوار خویش امیرمؤمنان علی‏(ع) فرمودند:

    لایجِدُ عَبدٌ طَعمَ الإیمانِ حَتّی یعلَمَ أَنَّ ما أَصابَهُ لَم‏یکن لِیخطِئَهُ وَ أَنَّ ما أَخطَأَهُ لَم‏یکن لِیصیبَهُ؛ [26]

    هیچ بنده‏ای لذّت ایمان را نمی‏یابد، مگر آن‏که بداند، آن‏چه به او رسیده است، براساس حساب و کتاب و برنامه بوده و نمی‏توانسته به او نرسد و آن‏چه به او نرسیده، بر پایه فرمول و معادله پیچیده‏ای تنظیم شده و ابدا امکان رسیدن نداشته است.



    [1] هود 52:11 و نيز نوح 10 :71 و11.

    [2] طلاق2 :65 و 3.

    [3] اعراف 96 :7.

    [4] طه 124 :20.

    [5] يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون (روم 7:30).

    [6] الحياة الدنيا.

    [7] آل‏عمران 185 :3.

    [8] قصص 24:28.

    [9] يوسف 21 :12 و 56.

    [10] يوسف 22 :12 ؛ قصص 14 :28.

    [11] زلزال 7 :99 و 8.

    [12] يوسف 56 :12 و 57.

    [13] نحل 30 :16.

    [14] يوسف 21 :12.

    [15] يوسف 111 :12.

    [16] كهف 9 :18.

    [17] آل عمران 123 :3 و 124. 

    [18] بقره 249 :2. 

    [19] انفال 65 :8.

    [20] محمد 7 :47.

    [21] حج 40 :22.

    [22] كهف 65 :18.

    [23] كهف 82 :18.

    [24] كهف 81 :18.

    [25] و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمات الارض و لا رطب و لا يا بس الا فى كتاب مبين (انعام 59 :6)

    [26] بحار الانوار: 9 / 147 / 70 ؛ كافى 4 / 58 / 2.


    [1] روم 7:30.

    [2] ق 22 :50.

    [3] عوالى اللئالى 73 :4.

    [4] مستدرك سفينة البحار :630.

    [5] نساء 10:4.

    [6] توبه 49:9.

    [7] شايد معناى «اقتراب ساعت» در قرآن كريم همين باشد.

    [8] مناقب اميرالمؤمنين‏عليه السلام: 317.

    [9] شرح اسماء الحسنى، ملا هادى سبزوارى: 148.

    [10] تكاثر 5 :102 و 6.

    [11] نهج البلاغه، خطبه 193.

    [12] مفهوم «حيات» نيز با مفهوم «علم» سخت مرتبط است. از نظر علوم تجربى موجود «زنده» موجودى است كه رشد، تنفس، تغذيه و توليد مثل دارد. بر اساس اين تعريف خداى‏حىّ قيوم (زنده پايدار) موجود زنده محسوب نمى‏شود! زيرا هيچ يك از اين ويژگى‏ها را ندارد. اما متكلمان مسلمان حيات را به تركيبى از «ادراك» و «قدرت» معنا كرده‏اند.بنابراين موجود زنده موجودى است كه «شعورمند» و «توانا» باشد و قدرت شناخت و تصرف داشته باشد. برپايه اين تعريف، «حيات» در موجودات زنده درجه‏بندى دارد. يعنى‏يك موجود، «زنده» و موجود ديگر «زنده‏تر» است تا به موجود زنده‏اى مى‏رسيم كه ادراك همه چيز (عالِمٌ بِكُلِّ شَى‏ء) و قدرت بر انجام همه چيز (بِكُلِّ شَى‏ءٍ قَدير) را داراست و«حىّ قيوم» است. بدين‏ترتيب «مرگ» در واقع نوعى «حيات» و «تولد» است؛ حياتى متفاوت و برتر (الحياة الآخرة) در مقابل حيات پست (الحياة الدنيا) و نيز تولدى و حضورى درجهانى برين يا انتقال علمى به آن جهان و آگاهى تازه از حقايق آن. مرگ حيات است زيرا علم و شناخت تازه‏اى فراهم مى‏آورد و قدرت تصرف ويژه‏اى به‏دست مى‏دهد.

    اگر درجه حيات موجودى خيلى ضعيف باشد آن موجود، ملحق به مردگان يا خفتگان است و از معناى زندگى (با اندكى مسامحه) محروم. بهتر آن است كه آن كس خود را زنده‏نداند؛ زيرا بيش از آن‏كه زنده باشد مرده است. ماهى زيبايى كه در دريا زندگى مى‏كرد به كرم خاكى كوچكى كه از زندگى خود اظهار رضايت كرده بود پيغام فرستاد كه آياخجالت نمى‏كشى نام آن در خاك لوليدن و كورمال كورمال زيستن را زندگى ناميده‏اى؟ به دريا بيا و با زيبايى‏هاى بى‏نهايت آن ارتباط برقرار كن تا معناى زندگى را بفهمى.پيامبران الهى همين پيام را براى بشريت آورده‏اند أَرَضيتُم بِالحَياةِ الدُّنيا مِنَ الآخِرَة؟ فَما مَتاعُ الحَياةِ الدُّنيا فِى الآخِرَةِ إِلاّ قَليلٌ. (توبه 38 :9) آيا به زندگى پست دنيا در مقابل زندگى‏آخرت رضايت داده‏ايد؟ بهره زندگى دنيا در (برابر) آخرت بسيار كم است. پيامبران، آدمى را از گرفتارى به عالم تاريك و تنگ ماده به سوى عالم بى‏نهايت معنا فراخوانده‏اندو به صداى رسا گفته‏اند كه زندگى واقعى، همان زندگى معنوى در جهان برتر است نه زندگى محدود مادى مانند كرمهاى خاكى. يا أَيُّها الّذينَ آمَنوا استَجيبوا لِلّهِ وَ لِلرَّسولِ إِذادَعاكُم لِما يُحييكُم. (انفال 24:8) اى مردم با ايمان دعوت خدا و پيامبر كه شما را به سمت «حيات» فرا مى‏خوانند را اجابت كنيد. به همين جهت آن‏كه دعوت انبيا را لبيك نمى‏گويدبه واقع كور و كر و لال يا مرده است. (صُمٌّ بُكمٌ عُمىٌ، إِنَّكَ لاتُسمِعُ المَوتى).

    [13] بحارالانوار 385 :25 و كافى 153 :8.

    [14] بحارالانوار 2 :55.

    [15] ديوان شيخ بهايى.

    [16] مثنوى مولوى.

    [17] العلم و الحكمه: 1927.

    [18] العلم والحكمه: 1933.

    [19] فاطر 28 :35.

    [20] اسراء 109 - 107 :17.

    [21] غررالحكم: 3148.

    [22] كشف الغمه: 45/ 3.

    [23] بحار الانوار 2241/1.

    [24] جامع المقدمات، شرح الامثله، ص 15.

    [25] امالى صدوق، ص 492.

    [26] منية المريد، ص 110.

    [27] نهج‏البلاغه، حكمت 147.

     
     
  • مطالب مرتبط
  • نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :